آریاآریا، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

نی نی خوشگله

بارداری

سلام عزیز دل مامان.تو دل مامانی امیدوارم حالت خوب باشه.عزیزم یکشنبه 20/05/92 با مامان جون رفتیم دکترم تا جواب سونو رو نشون بدیم.بعد اینکه نگاه کرد گفت خوبه و برا هفته 11 که انشاا.. 23 شهریور میشه سونو نوشت برا nt و nb و آزمایش هم نوشت که انشاا... نتیجش خوب باشه.بابایی و من خیلی دوست داریم. عزیزم بابایی برا کاری رفته اصفهان تو دلم از خدا بخواه که کارش جور بشه. ...
17 آبان 1392

بارداری

سلام نینی کوچولوی من.امروز وقت سونو ntوnb و آزمایش داشتم.اینم بگم که از صبح خیلی استرس داشتم.ساعت14:45 با مامان ژیلا و بابایی رفتیم سونوگرافی که پسر خاله مهردادم اونجا برا ساختمون جدیدشون مهندس ناظره.بعد چند دقیقه که نشستیم دکتر اومد منم داشتم آب میخوردم.به مهرداد هم گفتیم که سفارشمونو بکنه.بعد رفتیم مطبو با کتر صحبت کردیمو شروع کرد برا سونوگرافی.قربون دست وپاهای کوچولوت برم من.بابایی با چه اشتیاقی داشت به مانیتور نگاه میکردو خوشحال بود منم تو دلم فقط قربون صدقت میرفتم جیگرم.بعد برا جنسیتت پرسیدیم گفت الان زوده تو 16هفتگی معلوم میشه.برامون فرقی نمیکنه جنسیتت چی باشه فقط سالم بیا بغل منو بابایی.بعد که رفتیم بیرون به مامان ژیلا تعریف کردم که ا...
17 آبان 1392

بارداری

بنام او که هر چه داریم از اوست سلام نی نی خوشگلم.امیدوارم تو دل مامانی حالت خوب باشه.عزیزم برات نوشته بودم که بعد آزمایش باید فرداش زنگ میزدم آزمایشگاه که زنگ زدم گفت همه چیز نرماله میتونی بیای بگیری.که بابایی فرداش رفت گرفت.بعد به دکترم زنگ زدم که منشیش گفت تا هفته بعد مسافرته .منم شنبه صبح زنگ زدم منشی گفت ساعت 13:30 اینجا باش.منم رفتم خونه مامان ژیلا ناهار خوردم بعد باهاش رفتیم دکتر.اونجا هم دکتر جواب سونو و آزمایشو نگاه کرد گفت خوبه دوباره برام برا 27 مهر سونو و آزمایش نوشت .بعد رفتیم از سونو وقت گرفتیم. باباییو من خیلی دوست داریم. خدا همیشه نگهدارت باشه. برا همه هم که میخوان مامان بشن دعا کن. ...
17 آبان 1392

بارداری

به نام خدایی که تورا به ما هدیه داد سلام عزیز دل مامانی امیدوارم حالت خوب باشه .تو پست قبلی برات تا اونجایی نوشتم که قرار بود برم برا آزمایش.شنبه27 مهر  که برا سونو رفتیم من شب موندم خونه مامان جون ژیلا که صبح بریم برا آزمایش.صبح ساعت 7 با بابا جونو مامان جون رفتیم آزمایشگاه هنوز باز نکرده بودن.بعد که کارمنداش اومدن قبل من یه آقایی بود.بعد من که رفتم برا پذیرش مسیولش گفت که 3 بار باید آزمایش بدی یکی ناشتا بعد 75گرم گلوکز با اب میخوری که 1ساعت بعد دوباره خون میگیریم بعد دوباره 1 ساعت بعد بازم خون میگیریم.دیدم که تا ساعت 10 کار داریم به بابا جون گفتیم برگرده خونه.منو مامانجون موندیم.اول که خون ناشتا ازم گرفتن بعد که گلوکز دادن گفتن تو...
17 آبان 1392

بارداری

سلام پسر گلم آره پسر گلم بالاخره امروز عصر فهمیدیم که شما یک گل پسر تشریف داری .فدات شم برا امروز که وقت سونو(غربالگری دوم) داشتم با مامان ژیلا و بابایی رفتیم.تقریبا یک ساعت نشستیم تا صدامون کردن.آقای دکتر خیلی مهربونو با حوصله بودن.اول تو مانیتور خودشون نگاه کردن بعد شروع کردن به ما توضیح دادنو بابایی هم از شما فیلم گرفت.اول از سرت شروع کردن.مغزتو بعد مخچه و استخون دور سرت بعد گردنو ستون فقراتو معده و کلیه و قلب بعد اونجات بعد روناتو بعد هم پاهات که قربونت برم رو هم انداخته بودی.خدارو هزار مرتبه شکر که گفتن همه چیت نرماله.انشاله فردا هم صبح باید برم آزمایش خون. همیشه خدا پشت و پناهت باشه. منو بابایی خیلی دوست داریم. ...
17 آبان 1392

بارداری

فرداش بابایی جوابو گرفت که گفته بودن مشکلی نیست.خدارو هزار مرتبه شکر.فرداش هم منو مامان جون رفتیم دکتر که جوابارو نشون بدیم.ساعت 11 رسیدیم مطب که دکتر هنوز نیومده بود.قبل منم فقط یه مامان بود که 4ماهش بود.دکتر که اونو ویزیت کرد نوبت من شد که جوابارو نگاه کرد گفت خدارو شکر همه چی نرماله.بعد فشارمو گرفت بعد با یه دستگاه کوچیک صدای قلبتو گذاشت که زیاد واضح نبود اونم به این دلیل که گفت بعد هفته 17 خوب شنیده میشه.دوباره برا هفته 20 سونو نوشت.اینم گفت که تا آخر 17 اسید فولیکو بخور بعد اون انشا.. اهن برات مینویسم.خلاصه همه سعیمونو میکنیم که زیر سایه خدا همیشه سلامت باشی پسر عزیزم. منو بابایی خیلی دوست داریم و از خدا میخوایم همیشه حافظت باشه. ...
17 آبان 1392

قبل از بارداری

 سلام عزیزم.میخوام از کارایی که با بابایی برا اومدنت کردیم برات بنویسم.3ماه پیش با خاله گلناز رفتیم دکتر که برام آزمایشو سونو نوشت و برام اسید فولیک داد.بعد رفتیم سونوگرافی که خاله اونجا کار میکنه سونو شدم و زود جوابو دادن کخ خدا رو شکر چیزی نبود.فرداش با باباجون اینا رفتیم آزمایش که گفتن چند روز دیگه آماده میشه.برا جواب چون بابایی سر کار بود با مامان جون رفتیم آزمایشو گرفتیم و رفتیم دکتر.بعد از معطلی رفتیم مطب که دکتر گفت الحمدا.. چیزی نیست.کفت تا 5 ماه انشا.. باردار میشی اگه نشدی دوباره بیا.منو بابایی از اون موقع اقدام برا اومدنت کردیم.نی نی کوچولو خیلی دوست داریم.
7 مرداد 1392